مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
2
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> أقاد ذليلا في دمشق كأنني * من الزنج عبد غاب عنه نصيره وجدى رسول الله في كل مشهد * وشيخي أمير المؤمنين وزيره فياليت أمي لم تلدني ولم أكن * يراني يزيد في البلاد أسيره . ( 11 ) - تا به چهار فرسخى از دمشق رسيدند . به هر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ايشان مىكردند وبر در شهر ، سه روز ايشان را باز گرفتند تا شهر بيارايند وهر حلى وزيورى وزينتى كه در آن بود ، به آيينها بستند به صفتي كه كسى چنان نديده بود . قريب پانصد هزار مرد وزن با دفها واميران ايشان با طبلها ، كوسها ، بوقها ودهلها بيرون آمدند وچند هزار مردان وجوانان وزنان ، رقصكنان با دف وچنگ ورباب زنان استقبال كردند . جمله أهل ولايت ، دستو پاى خضاب كرده وسرمه در چشم كشيده ولباسها پوشيده ، در روز چهارشنبه ، شانزدهم ربيع الاوّل به شهر رفتند . از كثرت خلق گويى كه رستخيز بود . چون آفتاب برآمد ، ملاعين سرها را به شهر درآوردند . از كثرت خلق به وقت زوال به در خانهء يزيد لعين رسيدند ، يزيد لعنهاللَّه تخت مرصع نهاده وخانه وإيوان آراسته بود وكرسىهاى زرين وسيمين راست وچپ نهاده بود . حجّاب بيرون آمدند وأكابر بر ملاعين كه با سرها بودند ، به پيش يزيد بردند . أو أحوال بپرسيد . ملاعين گفتند : « به دولت أمير دمار از خاندان أبو تراب برآورديم . » وحالها باز گفتند وسرهاى أولاد رسول را آنجا بداشتند ودر اين شصتو شش روز كه ايشان در دست كافران بودند ، هيچ بشرى بر ايشان سلام كردن نتوانست . در آن ميان ، پيرى شامي بيامد وروى به امام زين العابدين كرد وگفت : « شكر خدا كه شما را بكشت . » امام گفت : « يا شيخ ! قرآن خواندهاى ؟ ! » گفت : « بله ! » گفت : « آيهء « قُلْ لا أسألُكُم عَليهِ أجْراً إلَّاالمَودَّةَ في القُربى » ( شورى : 23 ) ، را خواندهاى ؟ » گفت : « بله ! » گفت : « قربى مائيم ، « وآتِ ذا القُرْبى » مائيم . » پس گفت : « « إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهبَ عَنكمُ الرِّجسَ أهلَ البَيتِ ويُطهِّركُم تَطهِيراً » در شأنما نازل شد . » پير خجل شد ودست برداشت وگفت : « اللَّهمّ ! إنِّي أبرأ إليك من أعداء آل محمّد ، ومن قتل أهل بيت محمّد ؛ خدايا ! به درستى كه من بىزارى مىجويم به سوى تو از دشمنان آل محمّد وكسى كه كشت أهل بيت محمّد را وگفت : تا امروز قرآن مىخواندم وندانستم . » عماد الدين طبري ، كامل بهائى ، 2 / 292 - 293 سهل بن سعد الساعدي گويد : من حج كرده بودم به عزم زيارة بيت المقدس متوجه شام شدم . چون به دمشق رسيدم ، شهري ديدم پرفرح وشادى وجمعى را ديدم كه در مسجد به طور پنهان نوحه مىكردند وتعزيت مىداشتند . پرسيدم : « شما چه كسانيد ؟ » گفتند : « ما از مواليان أهل بيتيم وامروز سر امام حسين وأهل بيت أو به شهر آورند . » -